
نپرس
از دلواپس های زنانه ام که چیزی نمی گویم
از انتظار
از تو اما
تبلور رویاهای منی
به سان
انسانی
تعبیر خوابهای آشفته رسولانی
وسرهای کبوتران آینده در آستین تو
بی تو اما هوای پر گرفتن
توهمی است
و عشق از انتظار
و دلتنگی
فراتر نمی رود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:45  توسط دختر فقیر عاشق
|

وقتی تو نیستی
نه هست های من چونانکه بایدند
نه بایدها ...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخر را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا اما
در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های من چونانکه بایدند
نه بایدها .....
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:46  توسط دختر فقیر عاشق
|

ای من !
چه غمگنانه می گریی ...
که یاد انگیز نرم ریز باران
بر غریب ترین گذارگاه کوهساران است
در آستانه چشمت
تلالو اشک ها
در آمیزش با سرخی پلکهای برآماسیده
رنگین کمانی است
که گاهواره آن
دل را به تسلا نشانده ای ...
بی یاران ابرهای سینه ام چه می گرند
ای من !
بگری !
بی آنان چه غمگنانه می گریی ...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:0  توسط دختر فقیر عاشق
|

مرا می باید که در این خم راه
در انتظاری تاب سوز
سایه گاهی به چوب و سنگ برآرم
چرا که سرانجام امید
از سفری به دیر انجامیده
باز می آید
به زمانی اما ای دریغ
که مرا بامی بر سر نیست
نه گلیمی به زیر پای
از تاب سوز خورشید
تفیدن را
سبویی نیست تا آبش دهم
و بر آسودن از خسته گی را
بالینی نه که بنشانمش
مسافر چشم براهی های من
بیگاهان از راه بخواهد رسید
ای همه امید های من
مرا به برآوردن این بام
نیرویی دهید 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 17:56  توسط دختر فقیر عاشق
|

ساعت ها
چه شنی باشند
چه کوکی
از دوری لحظه ها
در کنار ثانیه ها
خبری دارند
و در انتظاری سخت
پاسخی همیشگی
که سحر نزدیک است

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 18:22  توسط دختر فقیر عاشق
|

در سرز مین بیگانه یی که در آن
هر نگاه و لبخند زندانی بود
لبخند و نگاهی آشنا یافته ام
در خاک پوسیده که ابر پست
بر آن بار ید ه است
پایگاهی پا بر جا یافته ام
اری با توام
من در تو نگاه می کنم
در تو نفس می کشم
و ز ندگی مرا تکرار می کند
بسان بهار که آسمان را و علف را
پاکی آسمان در رگ من ادامه می یابد
دیر گاهی است که دستی بد اندیش
دروازه کوتاه خانه ی ما را نکوفته است
با آنان بگو
که با ما نیاز شنیدنشان نیست
با آنان بگو که با تو
مرا پروای دوزخ د یدار ایشان نیست
می دانم که نگاه ما
نه در سکوتی پر درد
نه در فریادی ممتد
که در بهاری پر جویبار و پر آفتاب
به ابدیت می پیوندد

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:25  توسط دختر فقیر عاشق
|

یه صفحه سفید، به همراه یک قلم
این بار حرف ،حرف نگفته ست
یک حرف تازه
نه از تو ...
هی فکر می کنم
هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم
اما
دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند
انگار این قلم
جز با حضور نام تو فرمان نمی برد
در تمام صفحه های دفتر شعرم
در گوشه های خالی قلبم
در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهام
چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود
مثل درخت در دل من ریشه کرده ای عزیز

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 18:26  توسط دختر فقیر عاشق
|

پرسید
لیلی و مجنون
افسانه است یا ...
گفتم
سالها پیش
در روستای کوچک ما
زنی مرد
مادرش از غصه دق کرد
و قسم خورده اش
زهر خورد و جان سپرد
لیلی و مجنون را نمی دانم
اما ماجرای آن قسم خورده
در هر کوی و برزن
این دیار تکرار می شود 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 19:53  توسط دختر فقیر عاشق
|

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گر فته بود و می کشید
یادم باشد
زین بعد همه عمرم را
بیراهه بروم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:20  توسط دختر فقیر عاشق
|

من فکر می کنم
هر گز نبوده قلب من
این گونه گر م و سرخ
احساس می کنم
در هر کنار گو شه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان می روید از زمین
در برکه های لغزیده تو به تو !
من آبگیر صافی ام - اینکه به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو
من فکر می کنم
هرگز نبوده دست من
این سان بزرگ و شاد
احساس می کنم
در بدترین دقایق
این شام مرگ زاری
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دل ام می جوشد از یقین
و من بانگ بر می کشم
ای یقین یافته
با من بمان
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:15  توسط دختر فقیر عاشق
|

خدا را دیدم
آن بالا در عمق روشنایی آفتاب
دو ماهی را می دید
در لا به لای سبزه و خزه های اتاق
غوطه می خوردند و می تنیدند در هم
و عاشق بودند
دیدم که خدا
با تر دید گناه را سبک و سنگین می کرد
و گیج از عطر سیب
گوش می سپرد
به وسو سه طلوع شعر های بعدازظهر
به خدا
که خدا عاشق بود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 17:17  توسط دختر فقیر عاشق
|

بوسه های تو
گنجشککان پر گوی باغند
و تنت رازی ست جاودانه
که در خلوتی عظیم
با منش در میان می گذارند
تن تو آهنگی ست
و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند
تا نغمه ئی در وجود آید :
سرودی که تداوم را می تپد
در نگاهت همه مهربانی هاست :
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها :
فریادی که بودن را تجربه می کند
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:29  توسط دختر فقیر عاشق
|

تنها اگر دمی
کوتاه آ یی
از تکرار این جمله که «دوست ات دارم »

چون تندیسی بی ثبات بر پایه های ما سه
به خاک در می غلتم
پیش از آنکه لطمه ی درد در هم شکندم
به سکوت می پیوندم
پس از تو چه خواهد ماند از من
چون بگذری ؟
تعویذ ناگزیر تداوم من
تنها
تکرار «دوست ات دار م »است ؟
با این همه
بغض ام اگر بتر کد ...
نه پر کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت
می دانم !
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:43  توسط دختر فقیر عاشق
|

صدای فلبم را می شنوی ؟
آری ! دوباره تو را صدا می کند 
دست هایم دلواپس فردا ست 
بغض گلویم هم
دیگر نایی ندارد ...
اشک ها ی خیس و بی تاب هم
ماجرای تکراریست
عزیز م قصه ام را گوش می دهی
پری کوچ و غمگین
شبی با بو سه ای دوبار ه زنده می شود 

کوچه های را بیدار می کند
و زیر پوست تاریک شهر
فانوس مرده را دار می زند
من از کوچه های دلتنگی ترسی ندار م 
و نیمه شب ها از صدای گریه ها
خواب زده نمی شوم
پلک های من به شب آشنا ست
دیگر بغض نکن
تو به آرامش شعرهایم غبطه می خوری
و من به آرامش چشمان ات
باشد صبر می کنم !
حرفی نیست !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 16:22  توسط دختر فقیر عاشق
|

من ز جان و جان ز من
من ز او و او ز من
تسلیم
می شویم یا می شود
خدایا نمی دانم تا به کی
دوست داری من را ببنی
با دله تکه
با دیده ای پر خون 
نمی دانم
هر چه هست دیگر تابم ندارم 
من ز عشق و عشقم ز من
خالی می شود
خدایا نگذار که من
خالی از او
او خالی از من
من خالی از عشق و
عشقم خالی از من
نگذار نگذار 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 12:37  توسط دختر فقیر عاشق
|

از وقتی که تو آمده ای
کلاغهای کوچه ی خسته ام
صبح به صبح
چه چه می زنند
و من شعر می گو یم
به سیاه قشنگ بالهای شان
از وقتی تو آمده ای
دوباره برگشته ام به کودکی
اما نه کودکی های قد یم !!
کودکی عشق
و دارم یاد می گیر م الفبای عاشق را
و در کلاس سکوت تو ...
را ستی ا ستاد درس امروز ....
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 12:52  توسط دختر فقیر عاشق
|
دوباره سلام به همه دو ستای گلم و بستنیه خودم
تو این مدت خیلی اذیتت کردم اما تو تمام تلاشتو کردی تا منو از این وضعیت در بیاری و البته موفق هم شدی ممنونم در جواب محبت های تو می تونم بگم دوست دارم و از دور می بوسمت..........


اعتراف من از نگاه تو ست
که مثنوی ها در آن خوانده
و به یاد سپرده ام
تا بهانه ای برای دیداری دیگر داشته باشم 
ساختم تا تو را داشته باشم
و ویران تا خود را 
پی می گیر م از هر سو
صدای ساختن و آواز فرو ریختنی
که به ترنمی از لحظه ها بدل می شود
و می رسم تا تو
که می سازی تا داشته باشی ام 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 16:52  توسط دختر فقیر عاشق
|
دیرزو
یکی از هیمن روزهای کهنه و فرسوده
با صدای هلهله و الله اکبر
به استقبالت آمدیم
و امروز با جار بلند گریه و لااله الا الله
تو را بدرقه کردیم
و چقدر کوتاه بود
فاصله این دو روز
فاصله ی این دوجمله
تو ای اذان بزرگ زیستن
تو را که عقیم ماندن بودی
و تو را می گویم
تو را که زیستنت خمیر مایه ی دردی بود جانگداز
به قاموس زندگی و به جویبار بودن
و می دانم که یکی از هیمن فرداها
تو را بازت خواهم یافت
در بهت فریاد (اذا وقعت الواقها )
بازت خواهم یافت ..
راستی
کاشکی یک روز
یک جا
می توانستم بگریم
همه روزها زیستنت را.
هر روز عزادارتر می شیم در رفتنش ...... و از اینکه باید باشم و زندگی کنم ...........و باشم و زندگی کنم .........و باشم زندگی کنم................................. عذاب می کشم


















+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:35  توسط دختر فقیر عاشق
|

تنهای تنها نشسته ام
به تماشای گنجشگک هائی که
از سر مای عشق
همچون نت های موسیقی
روی سیم های لخت برق
جا خوش کرده اند !!!
آری ...
تنهای تنها
تو را در آغوش کلماتم می فشارمت
...
حرفها یم را در سه نقطه ر ها می کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 14:7  توسط دختر فقیر عاشق
|

اینجا کجاست ؟
دل آسمان یا عرش خــدا ؟؟؟
نمی دانم ...
از سرود "قلب " که برایم گفتی ، اوج گرفتم 
با هزاران هزار فریاد ، در آمیختم تا ...
به اینجا رسیدم ... به عرش خــدا !
عرش خــدا شاید همین جا باشد ... شاید !!!
حالا که هستی ، حالا که هستم ،
بگذار در برابرت ،
از سرود " ستارگان " بگویم ؛
از سرود آرام ستارگان ..
برای تو که آرام ترین ندای وجودم هستی !! 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 13:43  توسط دختر فقیر عاشق
|

این منم دختری که هیچ ندارد
به غیر از دو حرف
نخست: عشق
دوم : عشق 
عشق
عشق
عشق
در پی کس هایم
کس نمانده
که مرا در من بیدار کندجز ...

راستی اگر دست هایت را بالا بردی
برای دخترك دعا کن 
تازگیها
در صد درجه چشمهايش بخار شد 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 13:50  توسط دختر فقیر عاشق
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:7  توسط دختر فقیر عاشق
|

جاده های انتظار را
پر سه می ز نم این کار من ا ست 
کار یک منتظر
منتظر پایان جاده ی انتظار
امید بسته ام به نهایت این جاده
تا که شاید
ختمی زیبا داشته باشد 

پایان انتظار من
انتظار زیبا ست
اگر بدانی در پایانش کسی منتظر توست 

اگر ندانی هم زیبا ست
ز یباتر برای امیدی که به پا یان این جاده
خدا یا انتظار را دوست دارم
پس پرسه می ز نم
تا ابد در جاده های انتظار 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14:48  توسط دختر فقیر عاشق
|

می دانی
حالا چندمین روز تقو یم ورق می خورد ؟
که تو از دلم رد نمی شوی
به کدام صفحه نذر کنم
به کدام روز دخیل ...
به کدام ضر یح بی حضور ؟!
کی می آیی
از دور دست انتظار ...؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 14:59  توسط دختر فقیر عاشق
|

وقتی که سیاه سپید را می پوشاند
و نگاه های آینه
بوی غبار به خود گرفتند
وقتی که پنجره خسته از سنگینی نوزاش باران
کوچه دلواپشی را
در مهتاب شبی دیگر
خالی از رهگذر دید
وقتی که بر سر دل مکاره به راه افتاد
و ترانه های لاغرم به تبعید رفتند
آری
درست همان زمان بود
که دل از کف دادم
زدی رویم را
و حتی بدرقه چشمان تو را
عزیز ...
آه که این پرنده اسیر در قفس
بی همراهی چکامه های
تو هرگز نمی خواند !
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:58  توسط دختر فقیر عاشق
|

آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:0  توسط دختر فقیر عاشق
|

كنار تو تنها تر شده ام
از تو تا اوج تو ،زندگي من گسترده است
از من تا من،تو گسترده اي
مرا راهي از تو بدر نيست
زمين باران را صدا مي زند ، من خدا را ."
آن وقت كه رفتي غروب بود ، باران مي آمد
و من با روحي خسته
بر قدم هاي محو تو سجده مي كردم
تا از ياد نبرم
بي تو هيچ خواهم بود
از اين پس ...
اگر بر نگردی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 12:16  توسط دختر فقیر عاشق
|

من و و یکی دهان ایم
که با همه آوازش
به زیبایی سرودی خواناست 
من و و یکی دید گان ایم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تازه تر می سازد 
نفرتی از هر آنچه که بازمان دارد
و از هر آنچه که محصورمان کند
و از آنچه وادارمان کند
که به دیگری بنگریم 
دستی که خطی گستاخ به با طل می کشد 
من تو یکی شوریم
از هر شعله برتر
که هیچ گاه شکست بر ما چیره گی نیست 
چرا که از عشق رویینه تن ا یم 

و پرستویی که در سر پناه ما آشیان کرده است
با آمد شدنی شتابناک خانه را
از خدایی گم شده
لب ریز می کند 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 12:29  توسط دختر فقیر عاشق
|

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم 
در آستانه دریا و علف
به جست جوی تو
در معبر بادها می گریم 
در چهارراه فصول
در چهارچوب شکسته ی پنجره ئی
که آسمان آبر آلود را
قابی کهنه در بر می گیرد
به انتظار تصویر تو 
این دفتر خالی
تا چند ورق تا چند ورق خواهد زد ؟
جریان باد را پذیرفتن و عشق را که خواهر مرگ است
و جاودانگی رازش را با تو در میان نهاد 
پس به هئیت گنجی در آمدی 
بایسته و آزا انگیز گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را از این سان دلپذیر کرده
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
متبرک باد نام تو 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 13:38  توسط دختر فقیر عاشق
|

حرفی نیست
قصه دل من و غربت تو
ناله شب و رنگ پریدگی روز
گرفتگی ابر و نگاه آسمان بر تن رنجور زمین
من و تو
ما
ایشان
اینان
هیچ قصه تازه ای برای گفتن نیست
هر چه بود ما از بر کردیم ...
اما قصه دوست داشتن تو
هیچ وقت تکراری نیست ....
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:44  توسط دختر فقیر عاشق
|